رزارزا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

شاه نی نی

این بار بابایی

بدینوسیله از زحمات بابایی که برای مامانی میکشن تا من اذیت نشم تقدیر و تشکر به عمل آورده و از همین جا اعلام میداریم که در اسرع وقت همه چیز را جبران نموده و زمینه ی شادی و سعادت ایشان را مهیا نمائیم .   تیم مامان و رزا نی نی ...
20 بهمن 1391

سنگین شدم

پ . ن . مامانی : دخترم دیگه از سنگینی نمیتونم راه برم . روزا خسته و کلافه و شبها از تن درد و خواب رفتگی عضلات اعصابم به هم ریخته . لگد هاتو حس میکنم و با هر حرکتی که میکنی خوش حالم که سالمی و بابات انگشتشو تو هوا مثل موج تکون میده یعنی نی نی تکون میخوره و وقتی میگم آره بغلم میکنه . چند روز پیش مچ باباتو گرفتم رفتم دیدم داره با عشق و علاقه به اتاقت نگاه میکنه . دیگه بد حور منتظر اومدنتم . میخوام لبای نازتو ببوسم.امروز از صبح خوابیدم . دیشب خونه ی خاله ات بودیم نمیدونم زیاد خوردم یا نه که امروز اصلا حالم خوب نیست . خیلی قلقلی و گرد شدم . پاهام مثل توپ شده و وقتی میخوام راه برم احساس می کنم روی یه چیز مدور راه میرم الانه که بیفتم . ماما قربونت ...
14 بهمن 1391

دنده های مامانی

قربون مامانم برم که شبها از درد دنده هاش و درد پاهاش نمیتونه بخوابه . خیلی اینور اونور میکنه و دورش کلی بالش میچینه تا بتونه راحت بخوابه اما نمیشه . بدو بدوش زیاده . دیگه هم وزن نمیگیره فکرکنم هر چی می خوره رو من ازش میگیرم . شکمش هم خیلی بزرگ شده . هنوز ترک نخورده مامان بزرگم میگه از ماه هشتم شروع میشه . بابام هواشو داره و ماساژش میده و کارای سنگین رو انجام میده . دوستتون دارم . ...
5 بهمن 1391

مابه فکر آینده تیم دختر گلم .

پ . ن مامانی : امروز به عشق تو و به خاطر آینده ات برات یه چیزی خریدیم . دختر گلم خیلی حرص و جوش خوردم اما بالاخره درست شد . یه کم بهمون سخت میگذره اما به خاطر تو تحمل میکنیم . میخوام وقتی به دنیا میایی پشتوانه داشته باشی.  امیدوارم پدر و مادر خوبی برات باشیم . مبارکت باشه خوش قدم کوچولوی من .
2 بهمن 1391

پائین اومدم

امروز مامانم رفت دکتر . آزمایشات و سونو خوب بود اما ... اما دکتر گفت که من پائین اومدم آخه مامانم زیاد راه میره . دکتر گفت اگه همینطوری ادامه بدی نی نی یعنی من زود به دنیا میام. مامان بزرگم خیلی ناراحت شد و گفت که باید بیشتر مواظب باشم . بابایی هم مامانم و دعوا کرد که کمتر جنب و جوش کنه. مامانم یه خورده شیطون شده . اما بقیه ی چیزام سالم بود . الان 27 هفته و 4 روزم شده . ...
28 دی 1391

این روزها

این روز ها داره میگذره . مامان مشغول تکمیل اتاق منه . بابا گاهی باهام حرف میزنه . مامان آز خون داد برای قند یه کم قندش بالا بود که دکتر رژیم داد و بعد آز دوم دیگه قندش خوب شده بود . تکونام بیشتر شده و شبا موقع خواب مامانم پاهاش و کمرش درد داره وخواب میره . امروز بابام براش کلی روغن زد . زیرش و کناره های بدنش بالش نرم میذاره بهتر به خواب میره . قرص کلسیم و مولتی پره ناتال و آهن میخوره . دیگه کم مونده بیام .
24 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به شاه نی نی می باشد